محمد رضا قمشه اى

134

مجموعة آثار آقا محمد رضا القمشه اى حكيم صهبا ( فارسى )

بخواند . معتمد الدولة مرحوم شد ، پسر بزرگش سلطان اويس ميرزا معتمد الدولة لقب گرفت و احتشام الملك لقب او ، به عبد العلى ميرزا كه قبلا احتشام الملك ملقب بود ، رسيد . برادر بزرگتر به ايالت فارس و برادر كوچك‌تر به حكومت خمسه مأمور شدند . شاهزادهء جوان كه خيلى به پسر عمويى شاه ، مىنازيد و مىخواست اين دول حكومت مستقل خود را به نمايش فوق العاده‌اى مشهور كند و همانطور كه وليعهد علمى پدرش بود ، وارث نفوذ و استقلال و شاه وارثى او هم بشود . براى اين منظور چه بهتر از آن بود كه با شخص مهم با طايفه و با نفوذى مانند جهانشاه خان دست و پنجه نرم كند و او را به بهانه‌اى بگيرد . . . . به هر حال روزى در سر بازى تخته ، در يك مهمانى ، شاهزاده كه خان را خالى الذهن تصور مىكرد درشتى آغاز كرد ، خان افشار هم كه تدارك ديده بود عمدا معارضه به مثل كرد ، شاهزاده از جا در رفت و بعد از فحاشى ، امر به توقيف خان داد . كار به اينجا رسيد كه تفنگچىها و سوارهاى جهانشاه خان دور مهمانها را گرفته ، همگى را يراق چين و شاهزاده را در طويله حبس كردند . خبر به شهر رسيد . وزير شاهزاده با چند نفر از اعيان و با هزار التماس ، حضرت و الا را از طويلهء خان بيرون آورده ، به شهر بردند . معلوم است ديگر براى شاهزاده آبرويى باقى نماند و چاره‌اى جز خالى كردن مقرّ حكمرانى و آمدن به تهران نداشت . اولياء امور مركزى هم حاكم ديگرى براى خمسه فرستادند ، فقط كارى كه شد يك تصنيف كه به كنايه از فرار شاهزاده خبر مىداد در ذهنها منتشر شد كه يكى از اشعار آن شعر ذيل بود : عبدى جان خوب كردى رفتى * قاش زينا بگير نيفتى